|
Thursday, September 7 2006
نشان شهر شما را زهر كه پرسيدم بجز تعجب و گنگي جواب نشنيدم
فسرده ام از اين يكنواختي از بس تو را در ايينه هاي خيال بوسيدم
شكستم ايينه هاي خيال را اما دوباره در قطعاتش ، رخ تو را ديدم
براي من ، فرصت فراغي نيست چو كرده اي تو به شهر فراغ ، تبعيدم
شده است خانه دل ، محو در غبار سكوت بيا به خانه تكاني ، بيا كه پوسيدم
تو خواب بودي و من در خيال نازك خود از ان لبان عطشناك بوسه اي چيدم
دلم زمنظره ي عصر جمعه مي گيرد كه بي طلوع تو سازد غروب نوميدم
به ذوق خويش ، من اي عشق افرين ، گويم كه از ميان مضامين ، تو را پسنديدم
تو حل جدول بغرنج عقدههاي مني بي كه از همه عالم ، به توست اميدم
مرا لطافت مهرت، ز برگ گل كوچاند چو ژاله كرد هماغوش گرم خورشيدم
گذاشتم به دل مرگ حصرت اهي در ان غروب كه بود مرگ سرخ ، خنديدم
|